۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

از مجموعه ي نظریات فمینیستی: فمینیسم لیبرال – مارال كريمي


تك توران : جرج ریتزر در کتاب «نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر»، نظریه ی فمینیستی را این گونه تعریف می کند:«نظریه ی فمینیستی بخشی از یک رشته پژوهش درباره ی زنان است که به طور ضمنی یا رسمی، نظام فکری گسترده و عامی را درباره ی ویژگی های بنیادی زندگی اجتماعی و تجربه ی انسانی از چشم انداز یک زن ارائه می کند» (ریتزر:459،1383). وی همچنین اضافه می کند که نظریه ی فمینیستی نظامی از افکار کلی می باشد که برای توصیف و تبیین زندگی اجتماعی و تجربه ی بشری از دیدگاه طرفداری از زنان ساخته و پرداخته شده است.
همچنان که از این تعریف برمی آید تمامی تعاریف مطرح شده در باب «فمینیسم» و ایدئولوژی فمینیستی تنها معنایی کلی از اندیشه و عمل فمینیستی را دربرمی گیرند.این گونه تعاریف با وجود اشاره به مضمونی خاص، دقیقا به خاطر روشن و موجز بودنشان رسیدن به درکی ژرف از اصطلاح فمینیسم و شناخت صور گوناگون و نامتجانس آن را با مشکل مواجه می کنند. تعاریف مختصر از آن جایی که گرایش دارند پیچیدگی مملو از ظرافت یک حوزه ی متکثر و ناهمگون معرفت را به عباراتی شسته و رفته فروکاهند، داوری منصفانه درباره ی فمینیسم را کاملا دشوار می سازند.
در واقع به دلیل این که فمینیسم کلیتی واحد نیست و پیوستاری از اندیشه و عمل را دربرمی گیرد که که هر یک می کوشند توصیفی از ستم بر زنان ارائه دهند و با تبیین علل و پیامدهای آن راهبردهایی برای رهایی زنان از قید آن تجویز کنند، به دست دادن تعریفی واحد از آن را تقریبا ناممکن می سازد. از این روست که امروزه نظریه پردازان فمینیست به جای کوشش در جهت ارائه ی تعریفی واحد از فمینیسم از «انواع فمینیسم» سخن می گویند.
البته باید یادآور شد که در بحث پیرامون فمینیسم این نکته از سوی برخی مورد تأکید قرار می گیرد که اختلاف آراء در میان صاحب نظران فمینیست به قدری زیاد است که در تضاد با یکدیگر قرار می گیرند و بنابراین نمی توان آن ها را در یک مقوله جای داد.نکته ی قابل توجه در این جا این است که آن چه از تنوع یا آشفتگی که به فمینیسم نسبت داده می شود به هیچ وجه اختصاصی به این مکتب خاص ندارد. چون علیرغم تأکیدی که بر تعدد و تعارض ایده های مکتب فمینیسم می شود به دشواری می توان ادعا کرد که در مورد سایر مکاتب سیاسی- اجتماعی چنین چیزی وجود ندارد. همان طور که نمی توان از یک لیبرالیسم یا یک سوسیالیسم که اصول مشخص و مشترکی دارند سخن گفت بلکه سوسیالیسم ها و لیبرالیسم ها وجود دارند، فمینیسم نیز طیف گسترده ای از ایده ها را دربرمی گیرد. نظریه ی فمینیستی معاصر به شدت متنوع است، هم در مقدمات هم در نتایج؛ علت آن هم این است که آن چه در جهان وجود واقعی و ملموس دارد متفکران هستند نه مکاتب.
سوزان جیمز یادآور می شود که تفاسیر زیادی از زنان و ظلم وارد بر آنان تحت توصیف عام فمینیسم می گنجد تا جایی که نمی توان فمینیسم را یک اصل واحد فلسفی یا دربردارنده ی یک طرح سیاسی مورد وفاق دانست. وی چنین نتیجه می گیرد:«همان طور که دیدگاه های متفاوتی از آزادی داریم، فلسفه های فمینیستی متفاوتی نیز داریم که نه به دلیل دعاوی یا توصیه های خاصشان بلکه برای اهتمامشان به یک موضوع مشترک به هم پیوند خورده اند»(پاک نیا:9،1388).
همچنان که گیکن تاکید می کند مسئله ی اصلی در تعریف ایدئولوژی ها، ارائه ی شباهت ها و تفاوت هاست؛ یعنی نشان دادن این که چه چیزی سوسیالیست ها (یا فمینیست ها) را به هم پیوند می دهد بی آنکه تفاوت هایی که آن ها را از هم جدا می کند دست کم بگیریم (همان:8). بنابراین به نظر می رسد لازم است تا حدود بیشتری از ریزه کاری ها فاصله گرفته و خطوط اصلی تر یک مکتب را که می تواند ایده های اصلی تر عموم متفکران منسوب به آن را در خود جای دهد در نظر آوریم.
پیداست که برای پی بردن به شباهت ها و تفاوت های موجود در اندیشه ی فمینیستی و رسیدن به درکی ژرف از معنای آن، شناخت دقیق و کامل انواع نظریه های فمینیستی اجتناب ناپذیر باشد. با این که هر یک از انواع فمینیسم به مانند تعریف کلی این واژه، به تنهایی نمی توانند بیانگر کل معنای فمینیسم باشند و هر یک تنها پاسخی جزئی و مقطعی به مسئله ی زن با نقاط قوت و ضعف خاص خود می باشند اما با این وجود می توان از رهگذر هر یک علل مختلف فرودستی زنان و راه های رهایی آنان را از منظر نظریه پردازان مختلف بازشناخت. بنابراین نامگذاری فمینیسم به انواع مختلف ابزاری تأویلی و راهی است برای طبقه بندی پیکره ی عظیم نظریه پردازی فمینیستی تا توضیح و تحلیل امکان پذیر شود. از این رو برای آشنایی بیشتر با مفهوم فمینیسم و نظریه های مختلف آن، در هرشماره از این نشریه به طور مختصر به معرفی یکی از نظریه های فمینیستی خواهیم پرداخت. از آن جایی که اغلب نظریه های فمینیستی معاصر چارچوب نظری خود را با موضع گیری علیه فمینیسم لیبرال سنتی تبیین می کنند، منطقی به نظر می رسد که بررسی خود را با این اندیشه آغاز کنیم.
در ابتدا باید خاطرنشان کرد که فمینیسم در هر دوره ای از فلسفه ی سیاسی مطرح و مسلط عصر برای طرح دعاوی خود استمداد کرده و در واقع اختلاف در آراء و اندیشه های فمینیستی تا حدودی نتیجه ی تأثیر تحولات سیاسی و اجتماعی بوده است. بنابراین برای شناخت دقیق تر فمینیسم لیبرال و با در نظر گرفتن این فرض که فمینیسم لیبرال فمینیستی است که از مبانی نظری لیبرالیسم الهام گرفته است، اشاره ای اجمالی به اندیشه و گفتمان لیبرالی و چگونگی تأثیرگذاری آن بر شکل گیری جریان فمینیستی ناگزیر به نظر می رسد.

اندیشه ی لیبرال و فمینیسم


جنبش فکری لیبرالیسم با الهام از فلسفه ی روشنگری در قرون هفدهم و هجدهم انقلابی نظری ایجاد کرد و اندیشه ی تحدید قدرت به قانون، قراردادی بودن ماهیت دولت، آزادی کار و مال از هر گونه قید و بند فئودالی را به ارمغان آورد. لیبرالیسم در اصل نهضتی بود علیه امتیازات ویژه ی اشراف که از تساوی افراد سخن می گفت. اندیشه لیبرالی فلسفه ی افزایش آزادی فردی در جامعه تا حد ممکن بوده و دشمن اصلی آن تمرکز قدرت است که بیشترین آسیب را به آزادی فردی می رساند. از دیدگاه لیبرالی فرد بر جامعه و مصلحت فردی بر مصلحت اجتماعی اولویت دارد.
بر طبق اصول لیبرالیسم، آزادی فردی در وجوه گوناگون، ضامن تأمین مصالح راستین فرد و جمع و لازمه ی شأن و شرف آدمی در مقام موجود خردمند است. لیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی سیاسی، از حوزه ی جامعه ی مدنی در برابر اقتدار دولت و بنابراین از دولت مشروطه و مقید به قانون و آزادی های فردی و حقوق مدنی، به ویژه مالکیت خصوصی دفاع کرده است. اساس فلسفی چنین نظری این است که همه ی انسان ها از خرد بهره مندند و خردمندی ضامن آزادی فردی است؛ فرد تنها در آزادی می تواند به حکم خرد خود چنان که می خواهد زندگی کند. خردمندی و آزادی فکر دو جزء جدایی ناپذیرند. سلب آزادی از فرد به معنای نفی خردمندی اوست و نفی توان خردورزی انسان به نفی آزادی او می انجامد. به طور خلاصه مهم ترین اصول لیبرالیسم در مفهوم وسیع آن را می توان در اعتقاد به ارزش برابر همه ی انسان ها، استقلال اراده ی فرد، عقلانیت و نیک نهادی انسان، حقوق طبیعی و سلب نشدنی وی و محدودیت قدرت حکومت به قانون دانست. مبارزه با استبداد اعم از طبقاتی، توده ای، مذهبی و حزبی همواره هدف اصلی لیبرال ها بوده است.
با وجود این، گروه هایی بودند که عملا خارج از دایره ی شمول حقوق طبیعی، آزادی، برابری و استقلال- به عنوان اصول و اهداف بنیادی لیبرالیسم- باقی می ماندند. با این که فردگرایی و حقوق فردی از جمله اصول بنیادی دولت مدرن لیبرال بود و اساسا فلسفه ی وجودی دولت را تضمین این حقوق فردی تشکیل می داد اما در عمل بخشی از جامعه از جمله زنان فقط ابژه یا موضوع سیاست های دولت بودند و حقوق و تکالیف شان را شهروندان فعال تعیین می کردند. در قرن نوزدهم نیز مانند سده های پیش از آن، زنان از بخش عمده ای از حقوق فردی از جمله حق مالکیت، ارث و حقوق سیاسی محروم بودند." آن ها که نه ملکی برای محافظت شدن داشتند و نه دارایی برای پرداخت حقوق و هزینه های دولت، جهت امکان انجام وظیفه ی تأمین امنیت مالکیت، نمی توانستند شهروند محسوب شوند؛ به همین دلیل هم شعارهای مساوات و آزادی شامل حال آنان نمی شد"(پاک نیا:25،1388).
بنابراین لیبرالیسم در واقع در پی توسعه ی حقوق اولیه از حکومت و اشراف به طبقه ی متوسط جدید بودند که معرف آن البته مردان سفیدپوستی بودند که از فعالیت های اقتصادی و امکانات مالی بهره ی کافی داشتند. اما توسعه ی این حقوق به همه ی انسان ها، صرفا از این حیث که انسان هستند، در ذهن کمتر کسی ازلیبرال های اولیه بود (همان:1388 ،25).
به نظر می رسید که ارزش های لیبرالی صرفا به قلمرو مردانه اختصاص داشتند. به این ترتیب زنانی که در فضای لیبرال آموزش دیده بودند به تدریج متوجه تضاد موجود میان آموزه های جهان شمول لیبرال و حذف زنان از بسیاری از مفاهیم آن گشتند."هنگامی که در قرن هیجدهم این ایده که همه ی افراد با هم برابرند و برای بهره مندی از زندگی حق مساوی دارند، به طور گسترده مطرح و پذیرفته شد، چندان دور از ذهن نبود که کسانی سؤال کنند: آیا عبارت«همه ی افراد با هم برابرند» به معنای همه ی مردان است؟ اگر پاسخ منفی است چرا حقوق زنان مورد شناسایی قرار نمی گیرد و اگر پاسخ مثبت است بر چه اساسی زن ها از جرگه ی انسان ها بیرون گذاشته شده اند؟"(پاک نیا:26،1388)
فمینیسم را در اصل می توان محصول لیبرالیسم دانست؛ زیرا مهم ترین شعارهای لیبرالیسم به شکل منطقی زنان را هم به تفکر واداشت که اگر انسان ها برابر و آزاد هستند، این اصل می تواند و می باید شامل زنان هم باشد. فمینیسم می تواند از جمله محصولات عصر جدید به حساب آید که خواهان توسعه و تسری ارزش های لیبرالیسم به جامعه ی زنان بود.
نماد مشهوری ازمبارزات مبتنی بر الهام صریح فمینیسم از لیبرالیسم روشنگری،«اعلامیه احساسات» است. در میانه ی قرن نوزدهم کدی استنتون و همکاران او اعلامیه ای فراهم کردند که به اعلامیه ی احساسات معروف شد." این اعلامیه به عنوان اولین اعلامیه ی مهم فمینیستی بر این نکته تأکید کرد که اگر، بنابر اندیشه لیبرالی، می باید علیه استبداد مطلقه قیام کرد، این قیام ادامه خواهد یافت؛ چرا که مستبد فقط پادشاه و استبداد فقط الزام و اجبارهای او نسبت به مردم نیست، بلکه در درون جامعه استبداد مطلقه ی دیگری وجود دارد که از جانب مرد بر زن اعمال می شود. بیانیه ی مذکور مدعی شد:« تاریخ بشری تاریخ تکرار آزار و ستم بخشی از مردان بر زنان بوده است که منجر به برقراری نوعی استبداد مطلقه شده است»(همان:32).
به روشنی مشخص است که آزادی خواهی زنان کاملا بر اساس آزادی خواهی لیبرالیسم سیاسی الگوسازی شد. اگر مؤلفه های مهم لیبرالیسم را آزادی، فردگرایی، تأکید بر مساوات حقوقی و تلقی بدبینانه اما نه خصمانه از کلیسا و دولت بدانیم آن گاه فمینیسم لیبرال نیز با قبول این پایه های اساسی لیبرالیسم، بر حقوق زنان به عنوان افراد و به خصوص بر حق آن ها برای رفتار مساوی قانونی و مسئولیت دولت برای تأمین آزادی آن ها برای پیشرفت به عنوان افراد مستقل تأکید می ورزد (همان:29). بر این اساس بود که زنان شعارها و اصول لیبرالی را دست مایه ای برای ادعای خود مبنی بر پایمال شدن حقوقشان قرار دادند و این آغازی بود برای جنبش فمینیستی.
حال که تأثیر فضای گفتاری لیبرال بر شکل گیری اندیشه ی فمینیستی مشخص شد، بررسی محورهای اصلی اندیشه ی فمینیستی لیبرال با تأکید بر آراء صاحب نظران عمده ی آن برای شناخت بهتر فمینیسم لیبرال سودمند خواهد بود.

محورهای اصلی اندیشه ی لیبرال فمینیستی


اندیشه ی فمینیستی لیبرال با این که در میان نظریه های فمینیستی معاصر در اقلیت قرار گرفته است اما شناخته شده ترین شکل اندیشه ی فمینیستی است و غالبا مترادف با خود فمینیسم دانسته می شود.
جریان لیبرال عمدتا از زنانی از طبقه ی متوسط و تحصیلکرده تشکیل می شد. مهم ترین هدف این جناح، جذب کامل اجتماعی و سیاسی زنان در نهادها و ساختارهای موجود بود و به همین دلیل اصلاح طلب و حتی راست و محافظه کار تلقی می شد. امید کلی این جریان آن بود که با دسترسی زنان به همه ی نهادها، نقش مبتنی بر جنسیت آن ها خود به خود متحول شود و به عبارت دیگر ساختار اجتماعی از طریق قانونگذاری و اقناع دگرگون گردد. در نتیجه کانون مرجح کنش سپهر عمومی بود و مهم ترین مخاطبان آن تصمیم گیرندگان سیاسی بودند. توجه این جناح بیشتر معطوف به عمل بود تا نظریه و به بیان فریدان، به دنبل دگرگون ساختن جامعه از راه های عملی بود. بر اساس این دیدگاه ستمدیدگی زنان معلول عدم مساوات سیاسی و اجتماعی در برابر مردان است و آن رامی توان با اعطای حقوق سیاسی و اجتماعی مساوی به زنان برطرف کرد.
در ذیل به شرح مهمترین مباحث مورد توجه این گفتمان می پردازیم.

برابری
مفهوم برابری بنیادی ترین اصل اندیشه لیبرال فمینیستی است و همین اصل است که مبنای تحلیل های فمینیست های اولیه را از وضعیت زنان تشکیل می دهد و داعیه ای می شود بر خواست های آن ها مبنی بر آموزش برابر زنان و مردان، مشارکت آنان درحیات سیاسی و اجتماعی و برخورداری آنان از حقوق مساوی با مردان. در واقع بر مبنای تأکید بسیار به مفهوم برابری است که فمینیست های لیبرال تحت عنوان جناح برابری خواه شناخته می شوند.
فمینیسم در ابتدای راه خود، متناسب با روحیه ی عصر روشنگری و تحت تأثیر فضای مسلط فکری مدرن، بر ارزش برابری تأکید خاص نهاد. بر اساس فضای مسلط فکر لیبرال، برابری همه ی انسان ها بنیان تقاضاهای زنان را برای رفع موانع اجتماعی پیشرفت آنان، که بر اساس جنس تعیین شده بود، تشکیل می داد؛ تحلیل های متکی به عادت و تربیت و فرهنگ، تفاوت های جنسیتی را تبیین می کرد و خواست هایی چون آزادی و فرصت برابر با مردان را توجیه می نمود. آن چه بیش از هر چیز در نوشته ها و گفته های رهبران جنبش در این مرحله دیده می شود، تأکید بر جوهره ی انسانی مشترکی است که صرف نظر از تفاوت های جنسی باید اساس رفتارها، شئون، حقوق و شخصیت افراد قرار گیرد و تقریبا همه ی حقوقی که آن ها طلب می کنند بر مبنای همین مفاهیم و به ویژه برابری است.
پیشگامان لیبرالیسم گرچه کمتر به صراحت در مورد بیرون بودن زنان از دایره ی بحث های راجع به برابری و حقوق طبیعی سخن گفته بودند، اما هنگامی که با مطالبات مشابه آنان مواجه شدند، در مقام بیان تفاوت هایی برآمدند که گمان می رفت می توانست این نابرابری را توجیه کند. توجیه اصلی البته این بود که در ناخودآگاه جمعی سنتی، که به دوران مدرن هم راه یافته بود، زن همواره در ذیل مرد، به عنوان بخشی از مایملک او، در خدمت او و متعلق به حوزه ی خصوصی و روابط عاطفی و با کارکرد عمده ی تولید مثل تلقی شده بود که در هر صورت موقعیتی مستقل ندارد  تا چه رسد به این که برابر باشد.
 فمینیسم لیبرال جزء نظریه های نابرابری جنسی طبقه بندی می شود. بر مبنای این نظریه زنان و مردان نه تنها موقعیت های متفاوتی در جامعه دارند بلکه در موقعیت های نابرابری نیز قرار گرفته اند. زنان در مقایسه با مردانی که در همان جایگاه اجتماعی زنان قرار دارند از منابع مادی، منزلت اجتماعی، قدرت و فرصت های تحقق نفس کمتری برخوردارند(این جایگاه اجتماعی می تواند بر طبقه، نژاد، شغل، قومیت، دین، آموزش، ملیت یا بر هر عامل مهم اجتماعی دیگری مبتنی باشد). در برابر استدلال هایی که موقعیت نابرابر زنان را محصول طبیعت آنان می دانستند و به نظر می رسید محصول عادات فکری و فرهنگی و منافع باشد، فمینیست ها استدلال می کردند که نابرابری میان زنان و مردان ازسازمان جامعه سرچشمه می گیرد و از هیچ گونه تفاوت مهم زیست شناختی یا شخصیتی میان و زنان و مردان ناشی نمی شود. هر چند افراد انسانی ممکن است از نظر استعدادها و ویژگی هایشان با یکدیگر تا اندازه ای تفاوت داشته باشند اما هیچ گونه الگوی تفاوت طبیعی مهمی وجود ندارد که دو جنس را از هم متمایز سازد. در واقع همه ی انسان ها با یک نیاز عمیق به آزادی برای تحقق نفس و نوعی انعطاف پذیری مشخص می شوند که باعث می شود خودشان را با الزام ها و فرصت های موقعیت های زندگیشان تطبیق دهند. نابرابری جنسی برای آن وجود دارد که زنان در مقایسه با مردان از قدرت کمتری برای برآوردن نیاز به تحقق نفس برخوردارند.
پذیرش این که طبیعت زن موجب شرایط اوست، برای فمینیست ها که متأثر از فلسفه ی روشنگری بودند، به هیچ وجه قابل قبول نبود. همچنان که استوارت میل تأکید می کند آن چه امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. از نظر فمینیست ها این تاریخ، تعلیم و تربیت، فرهنگ و اجتماع بود که بر اساس منفعت گروه های خاص این شیوه را رایج کرده بود و رواج آن به تدریج آن را طبیعی جلوه داده بود. در مقابله با این ایده فمینیست ها با تمسک به طبیعت باوری لیبرالیسم روشنگری و با استناد به این که تمامی مردان و زنان مساوی آفریده شده اند، تأکید کردند که هر قانونی که زن را از به دست آوردن موقعیتی در اجتماع که حاصل انتخاب اوست منع کند، در تعارض با حکم طبیعت است.
مبانی تفکر فمینیم لیبرال همچون خود لیبرالیسم آسان و بدیهی به نظر می آید: زن انسان است و همان حقوق طبیعی و سلب نشدنی مردان را دارد. جنس انسان به حقوق او ربطی ندارد؛ در قوای عقلی زنان در قیاس با مردان در اصل نقصی وجود ندارد و بنابراین حق دارند از حقوق کامل انسانی برخوردار باشند. اما در عموم جوامع به دلیل جنس زنان نسبت به آنان تبعیض روا می دارند؛ یعنی برای زنان بدون توجه به خواسته ها، منافع، توانایی ها و نیازهای فردی آنان، محدودیت های خاصی مقرر می کنند. این سنت رایجی است که در مورد مردان بر حسب شایستگی های فردی و انسانی داوری می شود اما مبنای داوری در مورد زنان خصلت های زنانه است. بر همین مبنا هم زنان از حق مساوی با مردان برای دنبال کردن علایق شخصی خود برخوردار نیستند (پاک نیا:40،1388).
میل به عنوان یکی از مهم ترین نظریه پردازان فمینیسم درقرن نوزدهم، طبیعی بودن اوصاف زنانه و مردانه را مورد شک و تردید قرار می دهد. او می نویسد:« از بسیاری شواهد روانشناختی چنین برمی آید که تفاوت های ذهنی ای که میان زنان و مردان وجود دارد، چیزی نیست جز تأثیر تفاوت هایی که در تربیت و محیط آن ها به چشم می خورد.»
تأکید فمینیسم لیبرال بر لزوم برابری مردان و زنان تا حدی است که از طرح برتری زنان یا حتی تفاوت آنا با مردان جلوگیری می کند و به هیچ وجه درصدد آن نیست که جامعه را حول محور جنسیت قطب بندی کند. بر اساس این دیدگاه زنان و مردان هر دو به عنوان موجوداتی انسانی ذاتا برابر هستند و این مردان بوده اند که انسانیت را «مردانه» نشان داده اند و در طول تاریخ حوزه های مردانه و زنانه را جداگانه تعریف کرده اند و از این طریق زنان را درموضع فرودست قرار داده اند... هدف این است که در همه ی موقعیت ها امکانات برابری پیش روی زنان و مردان باشد و از این طریق نقش های انسانی منطقی تری ایجاد شود.

جامعه پذیری
هدفی که فمینیست های لیبرال دنبال کرده اند اثبات این نکته بوده که تفاوت های قابل مشاهده میان دو جنس ذاتی نیست بلکه نتیجه ی جامعه پذیری و «همگون سازی جنس و نقش» است. تفاوت رفتار با دختران و پسران که کمابیش از بدو تولد آغاز می شود از شکوفایی کامل ظرفیت های انسانی زنان جلوگیری می کند. پژوهشگران فمینیست با تحقیقات خود وجود تبعیض علیه زنان و برخورد متفاوت با آنان را نشان داده و همین مسئله را زمینه ساز جایگاه فرودست زنان در جامعه دانسته اند. برای آزاد کردن زنان باید نشان داد که زن ومرد از ظرفیت های یکسان برخوردارند، زنان خصوصیات کامل انسانی دارند و تفاوت میان زنان و مردان ناشی از تفاوت تربیت دختر و پسر و همچنین ناشی از انتظارات متفاوت جامعه از آنان و وجود قوانین تبعیض آمیز است.
اگر یکی از دلایل نابرابری زنان و مردان در عرصه ی عمومی فقدان برخی از صلاحیت ها  نزد زنان باشد، با توجه به باور به برابری بنیادی زن و مرد باید مشکل را در جای دیگر جستجو کرد و این نقطه عبارت است از آموزش متفاوتی که دختران و پسران می بینند. از آن جا که فرض نظام آموزشی این است که باید دختران و پسران برای نقش های متفاوتی در آینده آماده شوند، همیشه دختران در معرض آموزش هایی قرار می گیرند که آنان را از زندگی شغلی دور می کند و باعث می شود آن ها سرنوشت خود را در خانه داری ببینند. در واقع، نظام آموزشی مؤلفه ای مهم در روند جامعه پذیری است که نتیجه ی آن فرودست ساختن زنان است. همین آموزش متفاوت انگاره های مربوط به تفاوت ذاتی زنان و مردان را تقویت می کند. حال آن که اگر از آغاز دختران و پسران در شرایط مساوی و با برنامه ای واحد آموزش ببینند، مشخص خواهد شد که تفاوت های ذهنی و فیزیکی دختران و پسران تفاوت تعیین کننده ای ندارد و زمینه برای برابری کامل زن ومرد به عنوان یک باور عمومی نیز از این طریق فراهم خواهد شد.
لیبرال ها نیروی اساسی در نظام نابرابر جنسی را تبعیض جنسی می دانند. تبعیض جنسی که مانند ایدئولوژی نژادپرستی است، از پیشداوری ها و عرف های تبعیض آمیز علیه زنان و باورهای پذیرفته شده درباره ی تفاوت های طبیعی میان زن ومرد که سرنوشت های اجتماعی متفاوتی را برای دو جنس رقم می زنند، ساخته می شود. به خاطر همین تبعیض جنسی است که زنان از همان کودکی محدود می شوند تا آن که نقش هایی را در بزرگسالی پذیرا گردند که آن ها را از انسانیت کامل محروم سازد. در واقع همین نقش های خاص جنسی اند که با قید و بندها و شرایط ویژه ای که به زنان تحمیل می کنند، از آن ها یک چنین موجوداتی بوجود می آورند. بر مبنای این تحلیل از نابرابری زنان و مردان(نقش جامعه پذیری و تربیت متفاوت)، فمینیست های لیبرال به آموزش برابر زنان و مردان تأکید می کردند.
فمینیسم متأثر از لیبرالیسم بر آموزش به عنوان مهم ترین ابزار تقویت عقل و توسعه ی علم و شناخت طبیعت تأکید می کرد.همان طور که در عصر روشنگری گسترش آموزش اصلی ترین راه کشف حقیقت و پیشرفت و توسعه دانسته می شد، مدافعان حقوق زنان نیز بر همین موضوع تأکید کردند و آموزش زنان را رمز راهیابی آنان بهعرصه ی آزادی و استقلال و ترقی برشمردند. در نظر آنان همانطور که دنیای قدیم با انحصاری کردن آموزش، مانع درک قوانین طبیعت بوسیله ی عقل، در میان اکثریت مردم می شد، دنیای جدید هم با انحصاری کردن آموزش در میان مردها، نیمی از جامعه یعنی زنان را از درک قوانین طبیعت بوسیله ی تقویت درک عقلانی، محروم کرده بود. بنابراین نخستین حق قابل استیفا برای زنان حق آموزش و مهم ترین توصیه به آنان تلاش در زمینه ی یادگیری بود.
ولستون کرافت می نویسد:«عقل تنها قدرت درک و اثبات حقیقت است...طبیعت عقل چنان است که اقتضا می کند در همه یکسان باشد.» او ستایشگر خرد یعنی اصل مهم روشنگری بود و بر بسط باور روشنگری به خرد به عنوان اصلی سامان دهنده به همه ی ابعاد وجود بشری و شمول آن بر همه و نه فقط بر مردان تأکید داشت. به بیان او عقل جنسیت ندارد و آزادی، برابری و خرد بسیار مهم تر از خصوصیات جنسی هستند. پس اگر به نظر می رسد زنان از حیث عقلانیت از مردان کمتر هستند، به این دلیل است که از تعلیم و تربیت کافی بی بهره بوده اند (پاک نیا:36،1388). ولستون کرافت در مقابل ادعای وضع طبیعی برای زنان، استدلالی را آغاز کرد که بعدا به مهمترین تکیه گاه نظریات فمینیستی تبدیل شد. او تربیت اجتماعی و فرهنگی زنان راعامل اصلی وضعیت آنان دانست نه احوال طبیعی آن ها را. او نوشت:« زنانی که چون پرنده در قفس زندانی اند، چه کاری جز آراستن پرهای خود می توانند داشته باشند.» وی با نفی طبیعی بودن وصف درجه دوم بودن زنان، این فروتری را اصولا ناشی از عدم آموزش می دانست. با توجه به نظر منفی ای که کرافت نسبت به عاطفه داشت و ارزش فوق العاده ای که برای عقل به منزله ی وجه تمایز انسان از حیوان قائل بود، انزجار او از فلسفه ی تربیتی ژان ژاک روسو- مرد خردورز و زن عاطفی- تعجبی ندارد. روسو رشد قوای عقلانی را مهم ترین هدف تربیتی اما فقط برای پسران معرفی می کرد. اما کرافت معتقد بود زنان نیز مانند مردان باید از آموزشی حقیقی برخوردار گردند که ذهن آن ها را تیز و متمرکز سازد و به آنان امکان رشد قابلیت های عقلی و اخلاقی خود را بدهد. مسلما آموزش حقیقی- یعنی تربیتی مشابه مردان- به زنان امکان می دهد مسئولیت رشد و تعالی خود را بر عهده گیرند.

سپهر عمومی
یکی از اصلی ترین انتقادهای فمینیست های لیبرال متوجه تقسیم بندی جامعه به دو حوزه ی عمومی و خصوصی است. آن ها محصور کردن زنان به حوزه ی خصوصی (خانه) را دلیل وضعیت موجود آنان و ورود به عرصه ی عمومی (جامعه) و مشارکت در فعالیت های آن را لازمه ی رهایی آنان می دانند. در رهیافت لیبرال فمینیستی، تبیین جایگاه زنان در جامعه بر حسب حقوق نابرابر یا موانع مصنوعی در برابر مشارکت زنان در جهان عمومی که فراسوی خانواده و خانه داری واقع شده است، صورت می پذیرد. بدین ترتیب در این اندیشه تمرکزی بر حوزه ی عمومی و بر منازعات قانونی سیاسی و نهادی برای برابری حقوقی افراد به منظور رقابت در آن حوزه ی عمومی، ملاحظه می شود. شهروندی عمومی و حصول برابری با مردان در سپهر عمومی از اهمیتی محوری نزد فمینیسم لیبرال برخوردار است.
 فمینیست های لیبرال برخلاف نظریه پردازان تفاوت جنسی، ارزش ویژه ای برای عرصه ی خصوصی زنان قائل نمی شوند. از نظر آنان عرصه ی خصوصی رشته ی بی پایانی از توقعات، وظایف خانه داری که بی اجر و مزد، بدون ارزش و بی اهمیت تلقی می شوند، مراقبت از کودکان و خدمت عاطفی، عملی و جنسی به زنان را دربرمی گیرد. پاداش های راستین زندگی اجتماعی مانند پول، قدرت، منزلت، آزادی، فرصت های رشد و بالا بردن ارزش شخصی را باید در عرصه ی عمومی جستجو کرد. نظامی که از دسترسی زنان به عرصه ی عمومی جلوگیری می کند، بار مسئولیت های عرصه ی خصوصی را به گردن آن ها می اندازد، آن ها را در خانه های مجزا محبوس می سازد و شوهران را با هر گونه درگیری با گرفتاری های عرصه ی خصوصی معذور می دارد، همان نظامی است که نابرابری جنسی را به بار می آورد.
گاه چنین استدلال می شد که زنان از عقل کمتر و عاطفه ی بیشتر برخوردارند، بنابراین برای فعالیت های درون خانه از قبیل شوهرداری و بچه داری ساخته شده اند و کشاندن آن ها به عرصه ی حیات اجتماعی و مدیریت آن که نیازمند عقل و قاطعیت است و دور کردن آن ها از وظایف اصلی در خانه، خلاف قانون طبیعت است. در مقابل، فمینیست ها با تأکید بر برابری ذاتی زن ومرد و اینکه زنان جدا از مردان یا فروتر از آن ها نیستند، اظهار می داشتند که جدایی و تمایز میان سپهرهای زنانه و مردانه توجیهی ندارد و زنان باید بتوانند در همه ی عرصه هایی که حضور مردان در آن ها جایز شمرده می شود، حضور یابند.
فریدان و سایر فمینیست های لیبرال بر آن بودند که زنان باید از تعلق خود به خانه بکاهند و بااین باور که خانه جایگاه مناسبی برای زنان است، مقابله کنند.آن چه این فمینیست ها می خواستند بر آن فائق آیند، حذف زنان از جریان اصلی حیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ی لیبرال آمریکا و یا در حاشیه گذاشتن آنان بود. این موضع به خوبی در متن بیانیه ی اهداف سازمان ملی زنان دیده می شود:«...هدف سازمان ملی زنان اقدام برای بازگرداندن زنان به مشارکت کامل در جریان اصلی جامعه ی آمریکاست تا همه ی امتیازات و مسئولیت های ناشی از آن را در مشارکت کامل با مردان به انجام رسانند... ما معتقدیم زنان می توانند با پذیرش کامل چالش ها و مسئولیت هایی که با همه ی اشخاص دیگر جامعه در آن سهیمند، به عنوان بخشی از جریان اصلی تصمیم گیری در زندگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آمریکا به این برابری نائل شوند»(مشیرزاده:242،1385). همان گونه که دیده می شود سازمان ملی زنان بر آن است تا زنان را از همان حقوق و امتیازاتی- عمدتا در سپهر عمومی- بهره مند سازد که مردان آن را وضع و تعریف کرده اند. این برداشت وجود دارد که حضور در عرصه ی عمومی است که به افراد فرصت ارزیابی خود و کسب هویت را می دهد؛ بنابراین هدف دسترسی برابر به سپهر عمومی مردان است. ارزش های سپهر عمومی هنجار تلقی می شود و هدف زنان وارد شدن به بازی مردان و شراکت در آن می شود.
تعریفی که فمینیسم لیبرال از فرودستی زنان دارد و الگوی برابری ای که دنبال می کند، عمدتا بر اساس فردیتی است که برای زن قائل است و این فردیت بیش از هر جا در سپهر عمومی معنا پیدا می کند. فمینیسم لیبرال درصدد است زنان را از قید و بندهای ناشی از محدود ماندن در سپهر خصوصی که فرض می شود مانع از رشد و تعالی و کمال نفس زنان می شود و آنان را از تحقق توانایی های ذاتی شان بازمی دارد، رها سازد. بر همین اساس است که دستور کار فمینیسم لیبرال عمدتا مربوط می شود به ایجاد دگرگونی در سپهر عمومی و نیز ایجاد تغییراتی در سپهر خصوصی که زنان را از محدودیت های آن رها کند.

اصلاح طلبی
لیبرال فمینیست ها شامل همه ی آنهایی هستند که برای حقوق مساوی زنان در چارچوب حکومت لیبرالی مبارزه می کنند؛ با این استدلال که مبنای نظری ای که این حکومت ها بر آن بنا شده سالم است اما حقوق و امتیازاتی که اعطا می کنند باید به زنان تعمیم یابد و به آن ها حق شهروندی مساوی با مردان بدهد.
فمینیسم لیبرال به خاطر پذیرش اساسی نهادها و فرهنگ آمریکایی، جهت گیری اصلاح خواهانه و توسل به ارزش های فردگرایی، قدرت انتخاب، آزادی و برابری در فرصت ها با اخلاق مسلط آمریکایی سازگاری دارد. رابطه ی متقابل آسانی که میان این رهیافت و جریان اصلی عقاید سیاسی آمریکا برقرار شده است، مردمپسندی این نوع نظریه را قابل فهم می سازد.
به نظر فمینیست های لیبرال، جامعه آمریکایی با برخورداری از نهادها و حقوق معین قانونی اش، بیشتر از هر جامعه ی دیگری اجازه ی آزادی و برابری فردی می دهد. اما حتی در این جا نیز، فرصت های برابر با نژادپرستی و تبعیض جنسی دچار محدودیت شده اند. این نظام های اعتقادی که از دیرباز با وجود از دست دادن کارکردهایشان برجا مانده اند، با سنت ها، رسوم و پیشداوری های بی پایه تقویت می شوند. تبعیض جنسی مانند نژادپرستی، مردان و زنان را در قالب های شخصیتی انعطاف ناپذیر محبوس می سازد و اجتماع را از شکوفایی استعدادهای اعضایش محروم می کند، زنان را دست کم می گیرد و از تحقق گرامی ترین ارزش های فرهنگی که همان آزادی و ارزش فردی اند، پیوسته جلوگیری می کند. به همین دلایل، فمینیست های لیبرال معتقدند که جامعه ی معاصر آمریکایی باید به خاطر از میان برداشتن تبعیض جنسی تغییر یابد.  
فمینیسم لیبرال به دور از هر گونه تلاش برای برهم زدن بنیادهای سیاسی جامعه ی آمریکا، پذیرای چارچوب موجود سیاسی در ایالات متحده است. چنان­چه فریدان تأکید می کند:«ما معتقدیم که قدرت قانون آمریکا و حمایتی که قانون اساسی ایالت متحده از حقوق مدنی افراد به عمل آورده باید به شکلی مؤثر اعمال و اجرا شود تا الگوهای تبعیض جنسی کنار گذاشته و مرتفع شوند و برابری فرصت در اشتغال و آموزش و برابری حقوق و مسئولیت های مدنی و سیاسی برای زنان و سایر گروه های محروم تضمین شود»(مشیرزاده:244،1385). چنین برداشتی از وضعیت زنان در چارچوب نظام سیاسی حاکم بر آمریکا، نشانگر آن است که فمینیسم لیبرال انگاره های لیبرال- دموکراتیک را پذیرفته و تنها خواهان بسط آن به سایر گروه های اجتماعی و به ویژه زنان هستند. بنابراین فمینیسم لیبرال متضمن تأکیدی بر اصلاح جامعه است نه تغییر انقلابی آن.
پذیرش انگاره های مردانه جنبه ی دیگری از اصلاح طلبی فمینیسم لیبرال را آشکار می کند. همان طورکه لیبرالیسم رابطه ی خود را با محافظه کاری و پادشاهی و کلیسا بر اساس تضاد آشتی ناپذیر تعریف نکرد، لیبرال فمینیسم هم هرگز لزومی ندید که فعالیت های زنانه نگر خود را بر اساس خصومت و جدال دائم با جنس مخالف تعریف کند. در این برداشت نهادها و انگاره های مردانه فی نفسه به چالش کشیده نمی شوند و فمینیست های لیبرال فقط می خواهند با مردان برابر باشند. آن ها حکومت دموکراتیک، نظام حقوقی و قضایی حاکم، خانواده ی هسته ای، نظام آموزشی، نظم کاری و حرفه ای و در کل همه ی نهادها، ارزش ها و انگاره های مردانه را پذیرفته اند و فقط می خواهند زنان در این ارزش ها و نهادها مشارکت کامل و برابر داشته باشند و از طیف فرصت ها برای موفقیت بهره ببرند و از اعتبار عمومی که مردان از آن بهره مند هستند برخوردار شوند. این جنبه از اصلاح طلبی فمینیست های لیبرال انتقادهای شدیدی را از سوی دیگر نظریه پردازان فمینیستی به دنبال داشته است.

عملگرایی
فمینیست های لیبرال عمدتا از نظریه پردازی اجتناب کرده و خود را بیش از هر چیز عمل گرا می دانند. آن ها اساسا به دنبال اصلاح نظام اجتماعی و فرهنگی از طریق اقدام در درون نظام به ویژه از طریق ایجاد تغییرات حقوقی و یا عملی بودند. از این رو به فعالیت مستقیم در درون نهادها و نیز اعمال فشار بر نهادها از بیرون توجه داشتند.
فمینیست های لیبرال با توجه به این واقعیت که نظام سیاسی لیبرال- دموکراتیک در مقابل خواسته های گروه های اجتماعی کم و بیش انعطاف پذیر است از کانال های عادی برای اقناع تصمیم گیرندگان و تأثیرگذاری بر فرآیندهای تصمیم گیری و سیاست گذاری استفاده می کردند. بر این اساس فمینیست های لیبرال اقدامات عملی همچون برگزاری تظاهرات، گردهمایی ها و کنفرانس ها، تشکیل سازمان های متشکل زنان- که سازمان ملی زنان بزرگترین شان بود- پیگیری های حقوقی و قضایی و اعمال نفوذ و فشار بر نهادهای دولتی و سازمان های خصوصی را برای دست یابی به خواست های خود مدنظر قرار دادند. بسیاری از خط مشی هایی که جنبش زنان آمریکا مبتکر آن بوده اند و در اعلام برنامه ی نیرومندترین سازمان زنان، سازمان ملی زنان، گنجانده شده اند، با الهام از همین نظریه تنظیم شده اند.
 این عملگرایی نتایج عملی زیادی نیز برای زنان به ارمغان آورد که از آن جمله می توان به افزایش حضور زنان در مراکز آموزش عالی، ورود بیشتر زنان به نیروی کار، افزایش میزان دستمزدها، ایجاد مراکز نگهداری از کودکان و... اشاره کرد. می توان موج اول جنبش زنان در آمریکا را بارزترین نمونه و نماینده ی فمینیسم لیبرال قلمداد کرد که نتیجه ی عملی اش کسب حق رأی برای زنان در سال 1920 بود. در واقع عملگرایی لیبرال فمینیست ها بود که زمینه را برای نظریه پردازی فمینیستی در ابعاد گسترده فراهم ساخت.

نقدی بر فمینیسم لیبرال
از آن جایی که فمینیست های لیبرال به عنوان اولین نسل از طرفداران حقوق زنان و اولین نظریه پردازان فمینیستی شناخته می شوند، طبیعی است که ضعف ها و کاستی هایی در نظریات و اقدامات آنان وجود داشته باشد و بر این اساس نظریه پردازان بعدی انتقادهایی را بر آنان وارد سازند. در ادامه به برخی از عمده ترین این انتقادها اشاره می کنیم.
فمینیست های لیبرال تحت تأثیر اندیشه های لیبرال ستایشگر ارزش های دنیای مدرن هستند. آن ها این نوع ارزش ها را بدون چون و چرا کردن در صحت و سقم آن ها به عنوان هنجار تلقی کرده و خواهان بسط  آن به دنیای زنان هستند. به همین دلیل بعضی از گرایش های دیگر معتقدند که فمینیسم لیبرال امتداد دهنده ی سلطه ی مدرنیته بر علیه زنان است.عمده ترین نقدی که این گرایش ها بر فمینیسم لیبرال وارد می کنند این است که فمینیسم لیبرال توجه ندارد که ارزش هایی را که او به عنوان ارزش های قابل قبول از آن ها یاد می کند (مثل خانواده گرایی و مدرنیته) ارزش هایی هستند که خودشان فی نفسه عامل ظلم و ستم بر علیه زنان هستند. ویلیس به دلیل کنار آمدن لیبرال فمینیست ها با نظام موجود آن ها را بازیچه ی دست کسانی می داند که با هر نوع تغییر واقعی در شرایط زندگی زنان مخالفت می ورزند. بنابراین این مسئله مطرح می شود که فمینیست ها باید به دنبال تغییر این ارزش ها باشند نه قبول و جذب کامل زنان در این ارزش ها که خود بازتولید ستم بر زنان هستند.
بخش دیگری از انتقادها همان طور که پیش تر اشاره شد متوجه پذیرش انگاره ها و معیارهای مردانه است. فمینیسم لیبرال با این انتقاد مواجه است که محور و الگوی خود را تجربه و زندگی مردان قرار می دهد و بنابراین متأثر از گفتار هژمونیک مردسالارانه و گرفتار بازی های زبانی آن است. در واقع فمینیست های لیبرال خواهان آن چیزهایی هستند که مردان دارند نه چون و چرا کردن در ارزش آن ها به معنی کمی آن. جین الشتاین این ادعا را که زنان باید شبیه مردان شوند و ارزش های مردانه را آرمان خود قرار دهند مورد نقد قرار می دهد و معتقد است که فمینیست ها نباید خود را بر اساس معیارهای مردانه بسنجند. لیبرال فمینیست ها بدون توجه به برخی ویژگی های خاص زنان- از جمله مادری- و نیازهای ناشی از آن ویژگی ها، به برابری کامل با مردان به طور مفرط تأکید می کنند و لزوم حمایت از زنان در برخی زمینه ها را رد می کنند. آن ها در پژوهش های خود به کاوش در تجربیات زندگی زنان نمی پردازند و به کاربرد مفاهیم و ابزاری که برای شناخت جامعه از دیدگاه مردان خلق شده اعتراضی نمی کنند و همین امر آنان را تا حدی از توجه به واقعیات زندگی زنان دور نگه می دارد.
فمینیسم لیبرال از جنبه ی دیگری نیز مورد انتقاد بوده است و آن نادیده انگاشتن تفاوت های درونی زنان است. در این دیدگاه هر نوع تأکیدی بر اولویت های گروهی یا طبقاتی غیر قابل پذیرش است و می خواهد همه ی زنان را صرف نظر از تفاوت هایشان همبسته سازد؛ در واقع این واقعیت نادیده گرفته می شود که زنان در گروه ها و طبقات مختلف اجتماعی، منافع و علایقی دارند که گاه  متعارض و غیرقابل جمع هستند. بر همین اساس برخی از منتقدین از جمله ویلیس فمینیسم لیبرال را جنبشی خاص زنان تحصیلکرده و سفیدپوست طبقه ی متوسط و بر اساس منافع آنان می دانند؛ همان طور که لیبرالیسم نیز در پی منافع طبقه ی متوسط  پایه ریزی شد.
با وجود تمام انتقاداتی که به فمینیسم لیبرال وارد است قابل کتمان نیست که این گرایش فمینیستی مزایایی عملی را برای زنان به بار آورده است. بسیاری از تحلیل های آنان در خصوص برابری زن و مرد، نقش جامعه پذیری در تفاوت های میان زنان و مردان، لزوم برخورداری زنان از فرصت های برابر آموزشی و اقتصادی و ... هنوز هم مورد استفاده ی بسیاری از فمینیست ها می باشد. به رغم همه ی محدودیت های فمینیسم لیبرال، نقاط قوت آن انکارنشدنی است. بسیاری از اصلاحات قانونی و آموزشی که به بهبود کیفیت زندگی زنان انجامیده است، مرهون تلاش های همین گروه از فمینیست هاست. تردیدی نیست که فمینیسم فقط به اصلاحات قانونی و آموزشی که عمدتا با هدف ارتقای جایگاه حرفه ای و شغلی زنان دنبال می شود، ختم نمی شود؛ اما این گونه اصلاحات را نه باید بدیهی شمرد و نه همچون موفقیت هایی که در گذشته کسب شده اند به خاطره سپرد.
 فمینیسم لیبرال با وجود تمام کاستی هایش در مجموعه ی آراء فمینیستی رهیافتی است که مورد وسیع ترین اقتباس ها واقع شده است ولو این که به طور زودگذر از آن وام گیری شده باشد. افزون بر این در سال های اخیر لیبرال فمینیست ها به ارزیابی دوباره ی مواضع خود و رفع کاستی های آن پرداخته اند و تحت تأثیر گفتار فمینیسم رادیکال به انتقاد از مردمداری روی آورده اند. به نظر می رسد که جناح اصلاح طلب نیز به این نتیجه رسیده که باید تغییر بنیادی ساختاری ایجاد شود تا بتوان به یک جامعه ی مطلوب رسید.
موضع گیری نسبت به قوانین حمایتی از زنان از جمله موارد نشان دهنده ی تغییر رویه ی فمینیست های لیبرال معاصر است؛ این تفاوت رویکردی همان تفاوتی است که لیبرال های رفاه جو را از لیبرال های کلاسیک یا اختیارگر جدا می کند و انعکاس آن در آرای بتی فریدان نیز مشهود است. به این ترتیب که لیبرال فمینیست های قرن نوزدهم حمایت گرایی برای زنان را با این استدلال که «زنان حمایت شده به برابری دست نمی یابند» نفی می کردند و بر آن بودند که هر نوع حمایت خاص از زنان بر اساس تفاوت های آن ها با مردان به این معناست که زنان فاقد توانایی لازم برای حفظ خود بوده و ضعیف تر از مردانند. اما لیبرال فمینیست های معاصر با عنوان کردن این مطلب که در شرایطی که زنان و مردان در موقعیت های نابرابری از نظر دسترسی به منابع قرار دارند، تأکید بر برابری می تواند نابرابری ها را تشدید کند، قوانین حمایتی از زنان را مجاز و حتی لازم می شمارند. بر اساس این استدلال، لازمه ی نیل به برابری آن است که گروهی که به منابع دسترسی کمتری دارند نخست از منابع لازم بهره مند شوند و سپس به برابری دست یابند. در واقع حمایت های خاص از زنان در این جا به این معناست که آنان بتوانند از منابع و قدرت بیشتری برخوردار شوند و برای کسب این برخورداری دخالت دولت اجتناب ناپذیر می نماید. بنابراین برابری را باید در نتایج جستجو کرد نه در برخوردها یا حتی در فرصت ها. زنانی چون کلی، اسمیت و اندرسون بر این باورند که قانونگذاری متفاوت برای زنان از این نظر لازم است که زنان به لحاظ بیولوژیک (توانایی های جسمی) و به لحاظ اجتماعی (مادری) با مردان تفاوت دارند و در نتیجه آسیب پذیرتر هستند و باید مورد حمایت خاص قرار گیرند. " فرد مساوات طلبی که نگران نیازهای اصلی همه ی زنان است شاید بیش از فرد اختیارگرایی که فقط به حقوق شمار اندکی از زنان می اندیشد فمینیست باشد"(تانگ:32). با توجه به این مطلب گفته می شود که خصلت فمینیستی فمینیسم لیبرال رو به افزایش دارد.
مفهوم دیگری که لیبرال فمینیست های معاصر به عنوان راه حلی اساسی برای محو تبعیض های مبتنی بر جنسیت مطرح کرده اند، مفهوم آندروژنی (انسان دو جنسیتی) است. آنان این ادعا را بیان می کنند که اگر همه ی ما دوجنسیتی بودیم، هیچ دلیل موجهی برای تبعیض بر مبنای جنسیت وجود نداشت. ازاین رو افراد باید به سوی بروز هر دو دسته صفات و رفتار مردانه و زنانه هدایت شوند. در این میان برخی از فمینیست های لیبرال جانب آندروژنی یگانه را می گیرند- یعنی ایجاد شخصیتی منفرد یا واحد که حاوی بهترین خصلت های جنسیتی مردانه و زنانه باشد- و برخی دیگر از آندروژنی چندگانه هواداری می کنند- یعنی ایجاد انواع شخصیت ها که بعضی کاملا مرد، بعضی کاملا زن و بعضی دیگر ترکیبی از هر دو باشند. در هر حال هر دو گروه اتفاق نظر دارند که جنس زیست شناختی فرد هرگز نباید مبنای تعیین جنسیت اجتماعی و روانشاختی او قرار گیرد.

منابع
آبوت، پاملا؛ والاس، کلر؛ جامعه شناسی زنان؛ ترجمه منیژه نجم عراقی؛ نشر نی:؛ چاپ پنجم: 1387
بیسلی، کریس؛ چیستی فمینیسم؛ ترجمه محمدرضا زمردی؛ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان: 1385
پاک نیا، محبوبه- مردیها،مرتضی؛ سیطره جنس؛ نشر نی؛ چاپ اول: 1388
تانگ، رزمری؛ درآمدی جامع بر نظریه های فمینیستی؛ ترجمه ی منیژه نجم عراقی؛ نشر نی؛ چاپ اول: 1387
ریتزر، جرج؛ نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر؛ ترجمه محسن ثلاثی؛ انتشارات علمی؛ چاپ دوم: 1374
مشیرزاده، حمیرا؛ از جنبش تا نظریه ی اجتماعی: تاریخ دو قرن فمینیسم؛ نشر شیرازه؛ چاپ سوم:1385